تبليغاتX
قالب وبلاگقالب وبلاگ
تا بی نهایت...لی یونگ آئه/이영애
 
صفحه نخست             مدير وبلاگ            پست الکترونيک         آرشيو مطالب         عناوين مطالب
درباره وبلاگ


خدا :
« لو علم المدبرون عني كيف اشتياقي بهم و انتظاري الي توبتهم لماتوا شوقا الي و لقطعت اوصالهم... »

ترجمه: اگر آنها كه به من پشت كرده‌اند، مي‌دانستند كه اشتیاقم به آنان و انتظارم برای بازگشتشان چگونه است، قطعا از شدت شوق مي‌مردند و بند بند پيكرشان از هم گسسته میشد...

توماس ادیسون:
من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود ...

××××××××××××××××××××××
خرداد 88
به نام خدا

سلام به دوستای گل خوودم

به بلاگ همیشگی و پایدا lee-young ae-خوش اومدین.

این بلاگ فقط برای لی یونگ آئه است

اینجا از اون به عنوانیه بازیگر یاد نمیشه.به عنوان کسی یاد میشه که خودم یه عاااالمه دوسش دارم و شاید حسی نزدیکتر از یه آبجی بهش داشته باشم.هر چند آبجی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت که بتونم بفهمم این حس تا چه قدر میتونه قوی و واقعی باشه ولی اونجور که دیدیم و شنیدیم هممون انگار که حس هم قشنگ و هم قوی ایه.پس به حرمت همین کلمه قشنگ آبجی همون حس رو تقدیمش میکنم و اینتو واسش فقط حرفای خودم رو میذارم..

شعار ما:               

هر چیزی آخرش خوب می شه، اگه خوب نشد بدون که هنوز آخرش نیست

تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست...تنها به نگاه او میسپارمت ـ یونگ آئه

Mon 20 Jun 2011 :: 11:23 PM ::  نويسنده : بانوی شرق

به نام خدا

هیچی ندارم بگم.جز اینکه سرمو بندازم پایین و بگم.................شرمندم

شرمندم یونگ آئه

شرمندم آبجی گلم

شرمندم همه ی زندگی من

شرمنده .ای کسی که خیلی دوست دارم

شرمندم واسه اینکه امسال نتونستم تولدتو جشن بگیرم.عین هر سال

منو ببخش

فقط همین

ولی حالاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


تولدددددددددددددددددددددددددددددددددت مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک عشق من

تولدت مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک


مراقب خودت باش

من زود برمیگردم یونگ آئه

(راستی دلم واسه کوچولوهات که هنوووووووووز هم حتی یه بار ندیدمشون خیلی تنگ شده.خواهششششششششششششش میکنم یونگ آئه... زود بچه ها رو نشون بده...خیلی دلم میخواد ببینمشون)


بازم...منو ببخش واسه اینکه دیر تولدتو تبریک گفتم...تولد تو رو

اینجا دیر شد

ولی همیشه به یادت بودم

همیشه...


خیییییییییییییلی دیوونتم یونگ آئه

خیییییییییییییلی


خداحافظ

Thu 9 Feb 2012 :: 2:37 PM ::  نويسنده : بانوی شرق

به نام خدا

دلم میخواد خیلی زود ببینمت یونگ آئه.آرزو ها دارم.فکر ها دارم.صحنه ها دارم.

نمیدونی.نمیدونی... نه تو هیچ کدومشو نمیدونی.

ولی من خوب میدونم.

خیلی خوب...واسه همین میخوام بیش از پیش واسه رسیدن به تو و تمام هدف های بزرگ دیگم تلاش کنم

این وبلاگ همیشه واسه تو بوده.همیشه هم واسه تو میمونه.همیشه هم حرفای من توش میمونه.همیشه برای تو...فقط تو...

واسه رسیدن به تو هنوز راه ها دارم.وهنوز صبر کردن رو باید یاد بگیرم.

اما امروز اینو فهمیدم و دارم به خودم بیشتر میفهمونم که اینجا نشستن بی حرکت و فقط فک کردن به هدف ها و یکیش هم به تو قرار نیست کاری رو درست کنه یا منو بهشون.و به تو برسونه

گفتم که...گفتم که یونگ آئه..ایران.کشور ایران یعنی همین کشوری که من توش زندگی میکنم و متعلق به اون هستم واسه دانش آموزانش برای ورود به دانشگاه آزمون بزرگی برگزار میکنه که اتفاقا واسه قبولی در اون و به دست آوردن بهترین هاش تلاش خیییییلی زیادی میخواد.

و من اینطوری....با درس خوندن...با تلاش...میتونم فقط به تو برسم.

شاید این حرفام.این مطلب آخرین حرفایی تو همین نزدیکی واست باشه که مینویسمشون.شاید تا 2 سال دیگه که من تو این آزمون بزرگ شرکت میکنم دیگه نیام و تو وبت ننویسم....شاید هم نه.... ماه به ماه اومدم.

الان این حرفا رو دارم خیلی ساده بهت میگم.خیلی ساده دارم میگم شاید ماه به ماه اومدم.شاید هم تا 2 سال دیگه نیومدم.ولی میدونم و مطمئنم که این حرفایی که خیلی ساده دارم میگم خییییلی سخته.یونگ آئه خیلی سخته

اینکه یه مدت طولانی اصلا وبلاگ تو رو نبینم.این که واست ننویسم.و همه ی این ها...

ولی مجبورم.حتی اگه دووم نیارم.حتی اگه نتونم تحمل کنم حتی اگه این حرفا رو الان از روی جو گیری زده باشم ولی مجبورم و انجامش میدم

من دیگه نباید بیام.باید به جای نوشتن برات که هیچ کاری رو پیش نمیبره و اینطوری من بهت حتی یه ذره هم نزدیک تر نمیشم  تلاش کنم.تلاش عملی.نه نوشتاری

آرررررررره

درستش هم همینه

اگه احساسمو دورادور حس میکنی.اگه صدامو دورادور میشنوی. بگو که واسم دعا میکنی

بگو که دعا میکنی دیگه نیام.

بگو...اینو بگو یونگ آئه

میدونم که حس میکنی منو

میدونم که صدامو خدا به گوشِت میرسونه.اما نا آشنا.

و بگو که همیشه مواظب خودتی.

بگو ..بگو دیگه_بگو که همیشه مواظبی

 

شرطش اینه.امروز با بابام شرط بستیم یونگ آئه

من اول گفتم اگه من کنکور سراسری رتبه ی زیر 200 آوردم تو باید بهم 4 میلیون بدی.اون خندید گفت نه.

اگه زیر 1000 آوردی من 5 میلیون بهت میدم.

خندیدنش واسه همینه که میدونه خیلی کار سختیه.

ولی من رو خودم حساب کردم.روی توانایی هام.

به حساب اینکه حتی اگه شده تمام هدف های دیگم فراموش بشه ولی تو میمونی و من این هدف رو به پایان میرسونم.

خب اینو هم بگم یونگ آئه...

همیشه بابام خیلی قول ها میده اما وقتی موقع انجامش که میرسه میزنه زیرش .یا هی وعده وعید چند روز دیگه میده

اما امروز فرق داشت..حتی طرز حرف زدنش.طرز نگاه کردنش.

انگار این بار واقعی قول داد

قوله قول

گفت واست مینویسم و امضا میکنم

منم تو یه دفترچه یه تعهد نامه نوشتم و اونم امضا کرد.

اینم عکسشه._(ترجمه ی این متنه رو صفحه روهم واست میکنم.خیالت راحت.)

((مبلغ 5 میلیون رو که من به عدد نوشتم رو بعدش خودش به حروف هم نوشت.گفت تو نامردی.یه موقع یه صفر اضافه میذاری بعدا کنارش یهوو پس فردا میگی 50 میلیون بوده.واسه همین به حروف نوشت))

بعد کنکور اگه من شرط رو ببرم میتونم سریع بیام پیشت.واااااااااااااااااااااااااااااای باورت میشه؟

یونگ آئه واسم دعا کن.دعا کن که من ببرم.

سعی میکنم...خیلی خیلی سعی میکنم که دو سال همه چی رو بذارم کنار.اینجا نیام.واست ننویسم.تا بتونم بهترو موثر تر بیام پیشت - پیش تو.

دیگه هم اگه دلم واست تنگ شد تو دلم واست حرف میزنم تاااااااااااااا قبولی من .وبردن شرط

 

خیلی خیلی خیلی...یک عاااااااااااااالمه مواظب خودت باش یونگ آئه....

دوست دارم

 

Thu 22 Sep 2011 :: 6:7 PM ::  نويسنده : بانوی شرق

به نام خدا

سلام یونگ آئه ی قشنگم.حالت چه طوره؟خوبی ؟

منم خوبم...

بذار یه چیزی رو بهت بگم.راستش امروز اومدم تا واست همون شعری رو که واست گفتم.........با صدای خودم واست خوندم.میخوام واست اینجا بذارم.

این شعر و صدایی که اینجا هست مربوط به 16 سالگی منه.16 سال و 4 ماه و 18 روز .

میدونی چیه.؟

آدما وقتی بزرگ میشن یونگ آئه...اونا هم صداشون تغییر میکنه.هم چهره شون.هم گاهی اوقات شخصیتشون.

این صدایی که واست الان میذارم تا گوش کنی مربوط به  الانِ من هست.شاید الان یه شخصیتی دارم که حتی همین چند روز دیگه تغییر کنه.شاید الان شیطون و بازیگوش باشم و چند روز دیگه بشم یه شخصیت خیلی جدی.شاید االان بچه گونه واست شعر بخونم ولی چند روز دیگه یه مدل دیگه

واسه همین صدامو ضبط کردم که بدونی موقعی که شعر و واست گفتم و بار ها زمزمه کردم تو چه حال و هوایی و تو چه شخصیتی بودم

میدونم...میدونم یونگ آئه.میدونم که فقط میتونی احساسمو از رو صدام درک کنی.و فقط به آهنگ صدام گوش کنی وگرنه نمیتونی مفهوم و معنی شعر رو متوجه بشی چون فارسیه.

ولی قول میدم یه موقع ترجمه شو به انگلیسی و کره ای هم واست بخونم.

منو ببخش واسه همه چی.منو ببخش یونگ آئه که اگه خیلی اوقات دست از تلاشم واسه رسیدن به تو برداشتم.منو ببخش اگه گاهی اوقات گذرا یه چیزایی به ذهنم اومد که نباید میومد._منو ببخش...

خیلی اوقات متنام –حرفام اینجا زیاد میشه و خیلی مینویسم .همینطور منو ببخش واسه این پر حرفی هام.

خیلی سعی میکنم کوتاه بنویسم اما نمیتونم.انگار هر چی مینویسم ولی باز هنوز واسه تو حرفی واسه گفتن دارم.میخوام کوتاه کنم .میگم نکنه طولانی شه که یه موقع تو حوصله ی خوندشون رو نداشته باشی

تو حوصله شو داری .حوصله ی همه ی حرفام رو.حوصله ی همه ی پر حرفی هام رو.مگه نه؟

مگه نه یونگ آئه؟

هوم؟

خییییییییلی دوست دارم.خیلی زیااااااااااد یونگ آئه

قول بده هر موقع این وبو دیدی و این شعر رو گوش کردی قول بده از شعر خوشت بیاد.امیدوارم خوشت بیاد.یه موقع تو دلت بد بیراه بهم نگی

قول میدی؟

 

 اینجاس گوش کن...

 http://www.mediafire.com/?g4crrxa8kryeknn#1

 

Thu 22 Sep 2011 :: 5:48 PM ::  نويسنده : بانوی شرق
به نام خدا

شب بود.هوا تاریک.تقربیا 11 شب.تو ماشین داشتیم میرفتیم یونگ آئه.
پیمان رانندگی میکرد.بابا جلو خواب بود.سروش عقب پیش من خواب بود و من بیدار بودم.دلم تو ماشین تو اون هوا موقع رفتن به یه شهر دیگه واست تنگ شده بود با اینکه فقط 5-6 ساعت بود که ندیده بودمت.فقط همون عکسای همیشگیتو
به آسمون نگاه میکردم .حوصلم سر رفته بود.خوابمم نمیومد.تو ماشین تاریک و سوت و کور
دلتنگیم واسه تو داشت واسم بیشتر میشد.زیر لب باهات حرف میزدم.تو صدامو میشنیدی یونگ آئه؟
حررفام که تموم شد فک کردم که واست شعر بخونم.زیر لب یه چیزایی میگفتم.از بس دلم واست تنگ شده بود احساسی میشد.
یه خورده که گذشت دیدم قشنگ شدن.دلم نیومد ننویسم.یه خودکار و دفترچه کوچیکی برداشتم و شروع کردم همون شعرا رو که زیر لب زمزمه میکنم و یهوویی نمیدونم از کجا و شانسی شایدم خدایی جور درمیان با هم رو برات بنویسم 
ماشین تو جاده خیلی تکون میخوره.تازه تاریک هم که هست.با اینکه نمیبینم هیچی رو.ولی خودکارو رو کاغذ حرکت میدم و واست هر چی رو که میگم مینویسم.تاریکه صفحه رو نمیبینم.به نظر میاد خیلی اجق وجق نوشته باشم.یه کلمه این ور صفحه یه کلمش دو متر اون ور تر
تموم که شد با نور گوشی نوشته ها رو دیدم و یه دور روش خوندم.از این یکی خیلی خوشم اومد.
میذارمش اینجا آجی...طبق معمول.تو وبت....تا بخونیش.

به نظرم این یکی آخرین شعره.دومین شعر خودم و اخریش
یونگ آئه از ته دلم فقط آرزو دارم در حدی باشه که شایسته ی تو باشه و تو خوشت بیاد

یونگ آئه من دیوونه ی نگاهتم

                       میدونی من عاشق اون چشاتم

همیشه دلم هواتو میکنه

                    میدونی تنگ میشه من دلم واست؟

میدونی دلم میخواست پیشت بودم؟

                     میدونی دلم میخواست ببینمت؟

میدونی خسته شدم از دیدنت

                    توی عکسا.تو ی فیلما.تو کلیپ

میدونی یه آبجی بیشتر ندارم

                      تو ی دنیا .تو قیامت.همه جا

اون تویی._تویی.تویی...فقط تویی

                      میدونی دستای من بزرگ شدن

ولی کو دستای تو_تو دست من؟

                     میدونی وقتی میبینم چشاتو

لبتو.خنده هاتو.نگاهتو...

                    دیگه انگار نمیبینم هیچی رو

یونگ آئه تو کجای این سرزمینی؟

                    بچه ها...آقاتونو . ما ندیدیم

میدونی غصم میشه بیشتریا

                   وقتی نیس عکسی از این دوقلوا؟

بذا تا تهش بگم یونگ آئه ی من

                   من تو رو دوسِت دارم.ولی تو رو نمیدونم

میدونی آخرِ آخرش چیه؟

                   تا تهش دوسِت دارم...دوسِت دارم


میدونی دستای من بزرگ شدن
                  ولی کو دستای تو-تو دست من؟
یونگ آئه....من این بیت رو بیشتر دوسش دارم....خیلی خیلی دوسش دارم.
دستای من بزرگ شدن............ولی کو دستای تو.تو دست من؟
.....
میبینی؟...............این قسمتش اشک منو در میاره.

دوسِت داررررررررررررررررم.خیلی زیاد.خیلی خیلی زیاد.
یونگ آئه.زود بگرد.دلم واست خیلی تنگ شده.تو هنوز تو حاشیه ای.هنوز نیستی.زود میای پیشم نه؟
میای؟
من همییییییییییییشه منتظرت میمونم آبجی جونم

مواظب خودت باش
Fri 16 Sep 2011 :: 10:52 PM ::  نويسنده : بانوی شرق

به نام خدا

یونگ آئه یونگ آئه یونگ آئه

الهییییییییییییی فدات بشم من.بببین چه خبررررررره

چنان شعر و شاعری رونق گرفته که نگو


یه دونه دیگه شعر هست که به تو تقدیم میکنم از ته ته دلم.اینو یکی از داداشی ها وبمون(رضا) واست گفته.تو رو زیاد نمیشناسه ولی خب.... خیلی قشنگه

آجی امیدوارم کیف کنی باهاش.


یونگ آئه من می خونم 
تا تو خودت بدونی

تو این دور زمونه 
توخیلی مهربونی 

پولاتو دادی آفریقا 
خودت رفتی آمریکا

دیروز اومدم من پیشت 
به آمریکا رفته بودی

تو که منو نبرده بودی
پس چرا رفته بودی؟

بچه هاتو من ندیدم
دلم می خواد ببینم 

عکس ازشون نذاشتی 
پس چطوری ببینم
؟


Tue 13 Sep 2011 :: 2:23 PM ::  نويسنده : بانوی شرق

به نام خدا

یونگ آئه سلااااااااااااااام.

میدونی چیه چند روز پیش یکی گفت واسه تو یه چند بیت شعر بگم با این که اصلا طبع شهر ندارم و تو این مورد خییییییلی پرتم ولی به عشق تو شد....خداوکیلی هم به نظر خودم فک میکنم درحد خودم شاهکاریه

 

ببین آجی چه ها که با آدم نمیکنی

یونگ آئه ...این اولین شعریه که تو این ۴ سالی که میشناسمت و دوست دارم واست گفتم.اینو میذارم تا واسه همیشه بمونه.

اگه نتونستم توش احساسمو جدی جدی بهت توش بگم منو ببخش.یه خورده سخت بود.

از ته دلم آرزو میکنم وقتی یه روزی میبینش و میخونیش خوشت بیاد.


درفراسوی خیالم به تو می اندیشم
                                   نگران.خیره و مبهوت به تو می اندیشم
یونگ اِ آ پر میکشی از تو کره
                                   نمیگی سَمی داره دق میکنه؟
اگه امروز میری تو به آمریکا
                                  نمیگی فاصله ها میشه زیاد؟
آخه تو فرشته ی مهربونم
                                   میشه من روی ماهتو ببوسم؟
دو تا بچه داری.خوشگل و ملوس و مامانی
                                  هیش کی اونا رو ندیده.به غیر خودتو بابایی

                       

                         میهمانان همه یکصدا: تو آخر ضد حالی...بابا آخر ضد حالی


دوست دارم مهربون من.یه عاااالمه.


Sun 11 Sep 2011 :: 12:30 PM ::  نويسنده : بانوی شرق
Thu 8 Sep 2011 :: 9:9 PM ::  نويسنده : بانوی شرق
سلام یونگ آئه.

خوبی؟

منم خوبم....

تو این یکی دو روز چند نفری سوال کردن که دوس داشتن تو واسه من چه فایده داره؟

میدونم که این سوال خیییلی کسای دیگه هم هست که مطالب وب رو احتمالا خوندن.اما هیچ وقت این سوالو به زبون نیاوردن

پس بذار اینجا واسشون بنویسم وبگم.تو هم حتما میخونیشون.

این بار این پست باشه مشترک .هم واسه تو.هم واسه دوستام

دوس داشتن تو- آبجی من اولا که فایده نمیخواد.بابا رفیقای من.بابا داداشای من.آبجی های من.مگه دوسش داشتن مگه احساس داشتن...تجارته؟مگه بیزنسه؟مگه بیزنسه که بخوایم ازش سود ببریم و واسمون فایده داشته باشه

شما اگه آبجیتو دوس داری.همون آبجی ای که تو خونوادته واسه اینه که بهت سود برسونه.یا که وجودش واسه تو فایده داشته باشه؟

کدومش؟

اصن روتون میشه یه موقه بهش بگین خواهر من - من تو رو دوس دارم چون فلان فایده ای واسه من داری اگه نداشتی دوست نداشتم.

خب اینم همینه.من نگفتم دارم واسه یه بازیگر مینویسم که دوسش دارم.دارم میگم واسه آبجیم مینویسم.

ولی شمایی که همه چیزو حتی دوسش داشتن و احساس رو تو فایده میبینی اگه فایده میخوای فایده هم دارم واست.

فایده ی یونگ آئه اینه که نمیذاره هدف های من بمیرن.

هدف های مقدسی که فقط واسه خودم نیست.اصل اصلش واسه بقیس.

انصافا درس خوندن کار سختیه.مخصوصا این که بخوای یه عمر(۲ سال)بشینی واسه کنکور بخونی.اونم نه واسه رتبه های ۳ -۴ رقمی.بلکه برای یه رقمی.

خواسته ام از خودم اینه که تو ی همین آزمون خیلی سخت که رتبه آوردن توش خیلی باز سختتره ۱ بشم.رتبه ۱ کنکور سراسری ۹۲

یه وقتایی خسته میشی.یه وقتایی میبری.نمیخوای دیگه ادامه بدی.ناامید میشی.(خودمو میگم)

هرچند خدا هست تا وقتی همچین حسی بهت دست میده با اون امید بگیری ولی خداییش چند تا از ماها اونقدر باهاش انس گرفتیم و اونقدر باهاش رفیق شدیم و بهش مطمئنینم و از ته ته دلمون بهش توکل میکنیم؟خب سخته تا این حد بتونی عشق آسمونیتو بشناسی و بهش اطمینان داشته باشی

اما یونگ أئه وقتی جلوی میز مطالعم عکساشو گذاشتم که وقتی خسته میشم بهش نگاه میکنم خستگی از تنم میره بیرون.با چشاش بهم میگه که من هنوز یه هدفی دارم.هم رسیدن به خودش که در گرو تلاشمه.هم رتبه ی دلخواهم

وقتی که اوقات فراغت میرسه که مسلما دوس دارم برم یه تلویزیونی نگاه کنم یا هر چیز دیگه ای...وقتی یادش میفتم میگم نه...چون بهتره تو همین اوقات فراغت برم زبان کار کنم تا بتونم وقتی رفتم پیشش راحت و آسون باهاش حرف بزنم و کارم تو زبان گیر نباشه و نلنگه

و خیلی از هدف های دیگه که اون به من یاد اوردی میکنه تو هنوز تموم نشدی.باید حرکت کنی.چون من هستم.(ببخشید یه هدف خییییییییییییییلی خیییییییییییییلی بزرگ دیگه دارم که اون رو نمیتونم به یونگ آئه نسبت بدم.واسه همون اینجا نمینویسم.اینی که نمیگم همونیه که به درد بقیه میخوره.)

 

Wed 7 Sep 2011 :: 10:59 AM ::  نويسنده : بانوی شرق

به نام خدا

هیییییییییییییییییییییییییییییی

صدا میااااااااااااااااااااااااد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یونگ آئههههههههههههههههههه

آجیییییییییییییییییییییییی

فرشته ی من

آبجی ی من

خوشگل من

ناز من

یونگ ی من

بابا به خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

به همون خداااااااااااااا

دلم واست خییییییییییییییییییییییییییییلی تنگ شده

میفهمیییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هاااااااااااااااااااااااا؟

میفهمی؟

تووووووووووووووووووو میفهمیییییییییییییییییییییییی؟

آررررررررررررره؟؟؟

به خدا دلم واسسسسسسسسسسسسست تنگ شده

دیگه چی بگم ها؟

اصن چیزی دارم که بگم.؟

خسته شدم...بابا خسته شدم.یونگ آئه خستم شدم

خسته شدم بس که صداتو تو کلیپات و فیلما شنیدم

بس که لبخندتو فقط تو عکسا دیدم

بس که چشاتو از دور تماشا کردم

بس که دستاتو از دور لمس کردم

 

آجی خسته شدم

خسته شدم خسته شدم خسته شدم

پس کی میبینمت؟

پس کی میام پیشت؟

پس کی دستاتو لمس میکنم

پس کی باهات هم صحبت میشم

پس کی تو منو میشناسی

پس کی تو منو صدا میکنی

پس کی...

پس کی...؟

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا پس کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یونگ آئه...یونگ آئه

صدامو میشنوی؟هوم؟

صدامو میشنوووووووووووووووووووووووووی؟

دارم دااااااااااااااااااد میزنم؟

تو کوشی؟

حالت خوبههههههههههههههههههههه ؟

دلم واست تنگ شده

دیگه نمیدونم باید چی بگم

فقط دلم واست تنگ شده

کاش دلای آدما از دور احساس همو میفهمیدن

Tue 6 Sep 2011 :: 9:38 PM ::  نويسنده : بانوی شرق
دوستاي اونجوري



 
   
قالب وبلاگقالب وبلاگ





Powered by WebGozar

وبلاگ